سفارش تبلیغ
صبا ویژن

ناگفته های آبجی کوچیکه

یه سر زدن کوچولو!90/11/17 || 12:40 صبح

بیشتر از یک سال میشه که اینجا نیومدم ... چقدر همه چیز عوض شده و چقدر خودم عوض شدم!
توی این یه سال و اندی هیچ وقت هوس اینجا اومدن به سرم نزد چون به اندازه کافی دلیل داشتم برای نیومدن ... دلیل اصلی نیومدنم سر و کله زدنا توی محیط پیام رسان بود و دلخوریایی که منو از اونجا و هر چی بهش متصل می شد دلزده کرد.
امشب یهویی بدجور هوای وبلاگم رو کردم ... همون وبلاگی که خیلی از ناگفته هامو توش نوشتم ... همون وبلاگی که قبل از بوجود اومدن پیام رسان یه جای عالی برای گفتن حرفام بود ... امشب اومدم با خاطراتی که توی وبلاگمه خلوت کنم!
وقتی دیدم پیام های نخونده ام نزدیک 17000 تا شده خندم گرفت ... خوشحالم که حتی وسوسه هم نشدم ببینم چی به چیه!

من هنوز همون آبجی کوچیکه ام ... همونی که عاشق عکاسی و اسکیت و نی نی هاس ...علایقم عوض نشده ولی اولویت های زندگیم چرا!



  • کلمات کلیدی :
  • ? نویسنده: آبجی کوچیکه بگو ... گوش می کنم :
    طلسم!89/9/27 || 10:32 صبح

    همون طور که عشق واقعیه پاک می تونه طلسمی رو که یه ناپاک ایجاد کرده از بین ببره و با یه بوسه عاشقانه یه قورباغه تبدیل به شاهزاده بشه بعضی وقتام به اســــــــم عشق، پاکی وجود طلسم ناپاکیا می شه و شاهزاده تبدیل به قورباغه! ..... مواظب شاهزاده وجودت باش!



  • کلمات کلیدی :
  • ? نویسنده: آبجی کوچیکه بگو ... گوش می کنم :

    من به دعوت مهدیار به موج وبلاگی بسیج و بسیجی واقعی دعوت شدم! ... این تنها یک دلنوشته س!
    خوشحالم که اگر با بسیج فعالیتی هم داشتم هیچ جا اسم من به عنوان بسیجی ثبت نشده! ... چرا؟!
    همیشه با خودم می گفتم بسیج جاییه که اونایی که می خوان کارای بزرگ بکنن دور هم جمع می شن ... کارایی که هر فرد به تنهایی از پس انجامش بر نمیاد ... ولی گذشت زمان عکس اینو بهم ثابت کرد!
    از زمان دبستان و راهنمایی رد می شم ... دبیرستان که بودیم اکثرا می گفتن بریم عضو بسیج شیم که اگه برای دانشگاه رفتن بتونیم کارت بسیجی فعال بگیریم خیلی عالی می شه! من با بسیج در ارتباط بودم و به عنوان فردی خارج از این گروه فعالیت می کردم و رفتارها رو خیلی زیر نظر داشتم!
    دوران دانشگاه فهمیدم اون چیزی که توی بسیج قبل از توانایی فرد اهمیت داره ظاهر فرده!! ... مسئول بسیج تمام سعیش رو می کرد که افراد رو توی یه قالب بگنجونه و اگه کسی توی اون قالب نبود حتی به توانایی هاش فکرم نمی کرد .. من این رفتار رو توی دبیرستان هم دیده بودم و وقتی دیدم توی یه شهر دیگه و یه پله بالاتر و توی جایی که ادعای فرهنگی بودن داره این رفتارها وجود داره فهمیدم ایراد کار از یه جای بالاتره!
    من جوون بودم با یک دنیا ایده ... ایده هایی که فکر می کردم شاید بسیج بتونه توی تحقق اونا کمک کنه ... ایده هایی که شخصی نبود ... ولی بسیج حتی به من اجازه گفتنش رو هم نداد ... چون ظاهر من اونی نبود که اونا می خواستن ... چون تفکرات من مثل اونا نبود ... تفکرات وعقایدی که کاملا شخصی بود و ربطی به اونا نداشت ... بسیج نه تنها اجازه تحقق ایده هام رو بهم نداد که جلوی پام سنگ هم انداخت ... من دفتر فرهنگ دانشگاهمون رو بر خلاف بسیج دیدم! و البته کاملا مشخص بود ... دفتر فرهنگ جزئی از دانشگاه بود و مسلما رئیسش حداقل می بایست تحصیلات عالی می داشت ولی رئیس بسیج ......... بگذریم ... همون ایده ها توی دفتر فرهنگ محقق شد!
     یک بار و فقط یک بار توی مسابقاتی که بسیج برگزار کرده بود شرکت کردم اونم به خاطر دوستم که از مجریان بود ... وقتی دوستم بهم گفت که به عنوان نفر برتر انتخاب شدم ولی رئیس بسیج اسم منو فقط به خاطر اینکه بسیجی نبودم حذف کرده و یه نفر دیگه رو جایگزینم کرده برام همه چیز روشن شد ... توی نمایشگاه هایی که گروه های دیگه برگزار می کردن با تمام توان کمک می کردم و چند بار برای این کمک ها به عنوان دانشجوی فعال لوح تقدیر گرفتم ... هنوز یادم نرفته که مسئول بسیج گفت ما نمی تونیم وجه خودمون رو زیر سوال ببریم و بگیم یک فردی که چادری نیس مسئول فلان کار بوده! ( البته بگم که ظاهر من هیچ اشکالی از نظر حجاب نداشت که می تونم بگم بهتر از خیلی از چادری ها هم بود)

    حرف خیلی زیاده! ... درد ِ دلی که واقعا درد ِ هم بیشتر ... حرف آخر اینکه:

    من یک ایرانی ام .. اگه توی یه کشور دیگه کاری انجام بدم که مایه افتخار باشه افتخارش ماله همه ی ایرانی هاس ... اگه رئیس بسیج یک واحد رفتاری رو انجام بده من این رو از چشم بسیج می بینم که در انتخاب فرد مناسب کوتاهی کرده! ... آدم باید جایی فعالیت کنه که خودش رو به خاطر خودش بخوان ... از من ِ مهندس کامپیوتر نوعی، مهارتم رو بخوان ... ایده هام رو بخوان .. نظرات تخصصیم رو بخوان و در یک جمله مغزم رو بخوان!

    اینم دوست داشتید بخونید (شکستن نوک مداد)



  • کلمات کلیدی :
  • ? نویسنده: آبجی کوچیکه بگو ... گوش می کنم :
    <      1   2      
    لیست کل یادداشت های این وبلاگ